
جوان روستایی که به جای پدر نشست
داستانی است از تشرف جوانی روستایی که بدون اینکه از اهل علم باشد، پس از وفات پدرش که روحانی روستایی بود، به جای او مینشیند، به سوالات شرعی آنها جواب میدهد و … و روزی ناگهان پشیمان

داستانی است از تشرف جوانی روستایی که بدون اینکه از اهل علم باشد، پس از وفات پدرش که روحانی روستایی بود، به جای او مینشیند، به سوالات شرعی آنها جواب میدهد و … و روزی ناگهان پشیمان

شیخ اسماعیل نمازی، به همراه کاروانی از حجاج ایرانی، در راه بازگشت از حج، در بیابانهای عربستان راه را گم میکنند؛ تا اینکه بنزین و آب هم تمام میشود.

یک سید اصفهانی، در حرم حضرت سیدالشهدا، متوسل می شود که یا سیدالشهدا را ببیند یا امام زمان را.

نعلبند اصفهانی در راه کربلا حیران میشود که با جنازه رفیقش چه کند.

ابن قولویه به قصد دیدن آن کس که حجرالاسود را در جای خود قرار می دهد بار سفر به سوی کعبه می بندد.

جوانی از مادرش شنیده بود که ما امامی داریم که هر کس درمانده شد، بیچاره شد از همه جا، بریده شد، بگوید ”یا ابا صالح المهدی“، او به دادش می رسد.
حاج میرزا احمد پسر مرحوم آخوند و برادرش در ایوان حضرت امیر با کسی که علم رملی بلد بود ملاقات می کنند.

در زمان ورود روس ها به ایران، قبل از آمدن رضا خان، دکتر شیخ حسن خان با سربازی روبرو می شود که به سربازهای عادی نمی ماند. در نهایت چیزی در مورد عنایت امام عصر به عاشورا متوجه می شود