شیخ علی اکبر نهاوندی در العبقری الحسان، عبقریه ۱۰، در معجزات ولی عصر، در مسکه ۶۹ (ج ۲ ص ۵۷۴)، تشرفی را از خود شیخ محمد شوشتری که ظاهرا همان شیخ محمد کوفی نقل می‌کند, حکایت مربوط به زمانی که است که وی در راه بازگشت از حج، و در گل ماندن شترش به امام زمان استغاثه می‌کند. شیخ محمد کوفی از کسانی است که ظاهرا مکرر به خدمت ولی عصر رسیده است. او کسی است که نامه امام زمان را برای آسید ابوالحسن اصفهانی آورد. نیز تشرف او خدمت کسی که اطرافیانش او را آقای عالم می‌نامیدند معروف است. تشرف زیر ظاهرا مربوط به دوران جوانی ایشان است.

با توجه به اینکه مطالب این عبقریه از کتاب مستدرک میزا محمد عسکری تهرانی نقل شده، ایشان باید کسی باشد که شیخ محمد کوفی داستان را برایش نقل کرده است. در نقل در عبقری حسان چنین آمده است (با کمی ویرایش):

بازگشت از حج

شیخ تقی نقی، حاج شیخ محمد شوشتری [شیخ محمد کوفی]، ساکن شریعه کوفه به ما خبر داد: سنه هزار و سی صد و پانزده (۱۳۱۵ ق) با والد ماجد (یعنی پدرش)، الحاج شیخ محمد طاهر، به حجّ مشرّف شدیم.

عادت من این بود که روز پانزدهم ذی حجّه الحرام با رفد مسمّا به طیّاره [کاروانی که طیّاره نامیده می‌شد) رجوع می‌کردم؛ به واسطه آن که آن ها اسرع (سریع‌تر) بودند. تا حایل (منزلی در میانه راه) با آن ها بودیم. از حایل، مفارقت می‌نمودیم و با صلیب (ظاهرا نام کاروانی دیگر) می‌آمدیم و آن‌ها ما را به نجف اشرف می‌رساندند.

آن سال، تا سماوه که از بلاد عراق است، با ما بودند و من در خدمت والد خود بودم.

ناقه‌ای داشتم و برای والدم، قاطری از جنّازه—که به نجف اشرف حمل جنازه می‌نمایند—اجاره کرده بودم که ما را به نجف اشرف برسانند. من و والدم و یک نفر جنّاز روانه شدیم. او جنازه‌ای [را] برای بردن به نجف اشرف بر قاطری حمل کرده بود و [ما] قاطر دیگرش را برای سواری پدرم از او کرایه کرده بودیم.

گرفتار شدن ناقه در نهر عاموره

در راه نهرهای کوچک بسیاری بود و چون ناقه من ضعیف بود، در رفتن خصوصا در عبور از نهرها، کند بود. تا به نهر عاموره رسیدیم که نهر عریضی بود و عبور نمودن از آن نهر بر ما سخت بود. پس آن شتر را در نهر انداختیم و جنّاز ما را مدد نمود تا آن را عبور دادیم. کنار نهر، بلند و سرازیر بود. پاهای شتر را به طناب بستیم و آن را کشیدیم. خوابید و دیگر حرکت نکرد.

در نقل جناب تائب تبریزی در اعجازنامه، افتادن شتر در یکی از نهرهای کوچک بوده و چون آن شتر مورد توجّه حضرت بقیه اللّه شد—چنان که مذکور می شود— پس از نهر عامور—که اگر کشتی در آن غرق شود، چوب دیلک آن از عمیق آن نمایان نخواهد بود—آن شتر در نهر راهی پیدا کرده و از جلوی قاطرها داخل نهر شد. قاطرها از عقبش در نهر روان شدند و به قدر دو وجب بیشتر، دست ها و پاهای آن حیوانات در آب فرو نرفت.

استغاثه به امام زمان

الحاصل، شیخ محمد مذکور گوید: در امر آن حیوان متحیّر ماندم و سینه‌ام تنگ شد. پس به قبله توجّه نمودم. به حضرت حجّت علیه السّلام استغاثه کردم و گفتم:

«یا فارس الحجاز! یا ابا صالح! ادرکنی! أفلا تعیننا حتّی نعلم انّ لنا اماما یرینا و یغیثنا»؛ آیا به فریاد ما نمی‌رسی تا بدانیم امامی داریم که ما را رعایت می‌کند و به فریاد ما می‌رسد؟

شیخ محمد کوفی

ناگاه دیدیم دو نفر نزد ما ایستاده‌اند؛ یکی جوان و دیگری مردی کامل بود.

بر آن جوان سلام کردم.

جواب داد.

گمان کردم یکی از سکنه نجف اشرف است که اسمش محمد بن الحسین و شغلش بزّازی بود.

فرمود: نه! من محمد بن الحسن (علیهما السّلام) هستم.

گفتم: این مرد کامل کیست؟

گفت: این خضر است.

[سپس]، چون دید محزونم، در روی من تبسّم نموده، بنای ملاطفت گذارد و از حال من سؤال کرد.

گفتم: این ناقه من خوابیده و ما در این صحرا مانده ایم، نمی‌دانم مرا به اهلم می‌رساند یا نه؟

ناقه

نزد ناقه پیش آمد. پایش را بر زانوهای ناقه گذارد و گوشش را نزد گوش آن برد. ناقه حرکت کرد و نزدیک بود بپرد. دستش را بر سر آن گذارد. ساکن (آرام) شد. سپس روی خود را به من کرد و سه مرتبه فرمود:

نترس! تو را می‌رساند.

بعد از آن گفت: دیگر چه می‌خواهی؟

گفتم: کجا می‌خواهید بروید؟

گفت: می‌خواهیم به خضر برویم و آن مقام معروفی در شرق سماوه است.

گفتم: بعد از این شما را کجا ببینم؟

فرمود: هر جا بخواهی، می‌آیم.

گفتم: اهل من در جسر در کوفه است.

فرمود: به مسجد سهله می‌آیم.

چون به سوی آن دو نفر ملتفت شدم، غایب گردید.

نقل تایب تبریزی

در نقل جناب تایب تبریزی—که این معجزه را به نظم آورده و نام آن را اعجاز نامه گذارده—چنین است: چون آن دو نفر را دیدم، به واسطه برهنه بودنم که برای بیرون آوردن شتر در میان آب رفته بودم، رفتم پیرهنم را بپوشم که عورتم مستور شود.

آن جوان فرمود: مرو!

چون نگاه کردم، اصلا و ابدا بدن خود را ندیدم.

غایب شدن آن دو نفر

بعد از غایب شدن آن دو نفر، به پدرم و آن مرد جنّاز که همراه بودند؛ گفتم:

این دو نفر که با آن‌ها تکلّم می‌نمودم کجا رفتند؟

پدرم و آن جنّاز گفتند: ما کسی را ندیدیم، مگر دیوانه شده‌ای که این حرف را می‌زنی؟

دانستم آن‌ها آن دو نفر را ندیده‌اند. پس بارمان را بر ناقه بار کردیم. راه افتادیم و ناقه بعد از آن که در جمیع (همه) راه عقب بود، بر قاطرها مقدّم می شد.

جنّاز تعجّب کرده، سؤال کرد:

قضیّه این ناقه چیست؟

گفتم: این، از برکات امام عصر—ارواح العالمین له الفداء و عجّل اللّه فرجه—است.

رسیدن به بادیه‌نشینان

الحاصل، آمدیم تا آن که نزدیک غروب آفتاب به چادرهای سیاه جماعتی از بدوی‌ها رسیدیم و به چادر شیخ آن ها وارد شدیم.

شیخ گفت: شما از کجا و از چه راه آمده‌اید؟

گفتیم: ما از سماوه و از نهر عامور می‌آییم.

گفت: سبحان اللّه! راه متعارف سماوه به نجف، این راه نیست. با این شتر و قاطرها چگونه از نهر عبور نمودید و حال آن که عمیقی آن نهر به حدّی است که اگر کشتی در آن غرق شود، دیلک آن هم نمایان نخواهد بود!

رسیدن به کوفه

پس بر خانه خود وارد شدیم.

در نقل تائب در اعجازنامه چنین است: آن ناقه ما را تا مقابل قبر میثم تمّار آورد و آن جا به زمین خوابید. نزدیک گوشش رفته، آهسته به او گفتم:

بنا بود ما را به منزلمان برسانی.

تا این حرف را شنید، فی الفور حرکت نمود و به راه افتاد تا ما را به خانه‌ای رساند که در کوفه سکنا داشتیم.

مرقد میثم تمار از یاران خاص امیرالمومنین علی بن ابی‌طالب علیه السلام

بعد از آن، آن ناقه، اوّل روز از منزل بیرون می‌آمد، رو به صحرا نموده، به چرا و علف خوردن مشغول بود؛ بدون آن که کسی از او مواظبت و نگاهبانی کند و آخر روز به جایگاه خود که در منزل ما داشت، برمی‌گشت.

دیدار دوم

مدّت‌ها بر این منوال بود. چون مدّتی گذشت، روزی بعد از نماز نشسته، مشغول تسبیح بودم. ناگاه شنیدم کسی دو مرتبه به فارسی ندا می‌کند:

شیخ محمد، اگر می‌خواهی حضرت حجّت را ببینی، برو مسجد سهله!

آن گاه سه مرتبه به عربی ندا کرد:

«یا حاجی محمد! ان کان ترید تری صاحب الزّمان فامض إلی السّهله» اگر می‌خواهی حضرت حجّت را ببینی، برو مسجد سهله!

برخاستم و به سرعت به سوی مسجد سهله روانه شدم. چون نزدیک در مسجد شدم، در مسجد بسته بود. در کار خود متحیّر گشتم و پیش خود گفتم:

این ندا چه بود که مرا ندا کرد؟

دیدم مردی از طرف مسجدی که به مسجد زید معروف است، رو به مسجد سهله می‌آید. با هم ملاقات کردیم و قدری با هم آمدیم، تا به در اوّلی رسیدیم که در فضای قبل از مسجد است. نزد عتبه در ایستاد و بر دیوار طرف چپ تکیه کرد. من مقابل او نزد عتبه در ایستادم و به دیوار دست راست تکیه کردم.

به او نظر می‌کردم و او سرش را پایین انداخته و دست‌هایش را از عبایش درآورده بود. دیدم خنجری به کمربندش بسته است.

ترس مرا گرفت و در خیال افتادم. دستش را بر در گذاشت و گفت:

خضیّر باز کن!

شخصی جواب داد: لبّیک!

در حرکت کرد. قبل از آن که کسی باز کند، از داخل باز شد.

پس داخل فضای اوّل شد و من هم از عقب او داخل شدم. با رفیقش ایستاد و من به آن‌ها نگاه می‌کردم. داخل مسجد می‌شدم و متحیّر بودم آیا آن حضرت است یا نه؟

چند مرتبه از عقب سر خود نگاه کردم. دیدم با رفیقش ایستاده [است]. داخل مسجد شدم و تا قدری از روز گذشت در مسجد بودم.

[سپس] برخاستم که نزد اهل خود برگردم. شیخ حسن، خادم مسجد را ملاقات کردم.

سؤال کرد: تو دیشب در مسجد بودی؟

گفتم: نه!

گفت: چه وقت داخل مسجد شدی؟

گفتم: صبح.

گفت: چه کسی در را باز کرد؟

گفتم: غنّامه و گوسفنددارها که در مسجد بودند.

خندید و رفت.

شیخ محمد مذکور [شیخ محمد کوفی] این قضیّه را در خانه‌اش، در شریعه کوفه، در شب بیست و سوّم شهر ذی حجه الحرام، سنه هزار و سی صد و پنجاه و سه (۱۳۵۳ ق) به ما خبر داد.