مرحوم نهاوندی در جلد ۲ از العبقری الحسان، عبقریه ۱۰، در معجزات ولی عصر، در مسکه ۱، در نهایت از ميرزا هادى خراسانى بجستانى از قول شيخ عبدالحسين حويزاوى، چنین نقل می‌کند: تقريبا بيست و پنج سال قبل، رییس بلديّه نجف اشرف، مردى ميرزا احمد نام بود كه كاروان‌سراى مصلاّ متعلّق به او است و آن را از پول او ساختند. او مرد متديّن خوبى بود كه رياست بلد را جبرا به او دادند.

رویای صادقه

شبى در عالم رؤيا محلّى را ديدم كه دو تخت گذاشته‌اند؛ در وسط، سجّاده‌اى مفروش است و حضرت ناموس دهر، بقيّة اللّه تعالى، ولىّ عصر عليه السّلام روى سجّاده تشريف دارند و همان مرد متديّن، ‎رییس بلديّه، ‎نزد آن سرور حاضر است.

حضرت به او تغيّر فرمودند:

چرا داخل امر حكومتى شدى و اسم خود را در زمرۀ آن‌ها محسوب داشتى؟

در بين، فرمايشى فرمودند [که] آن مرد نفهميد. خواستم به او بفهمانم؛ گفتم:

حضرت حجّت مى‌فرمايد وَ لاٰ تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النّٰارُ (هود ۱۱۳).

آن‌گاه حضرت روى مبارک به من نمود و فرمود:

تو چرا مدح آن‌ها مى‌كنى؟

عرض كردم: تقيّه مى‌كنم.

حضرت دست مبارک بر دهان گوهرنشان گرفته، سه مرتبه تبسّم‌كنان فرمود:

تقيّه! تقيّه! تقيّه!

به عنوان ردّ و انكار بر من؛ يعنى چنين نيست و از روى خوف و تقيّه نيست.

دو مرتبه حضرت متوجّه رییس بلديّه شدند. فرمودند:

هفت روز بيشتر از عمر تو باقى نمانده، فردا برو و مهر حكومتى را ردّ كن.

صبح فردا

على الصباح از خانه بيرون آمدم و در فكر خواب بودم. ديدم بعضى به بعضى ديگر مى‌گويند؛

خبر دارى چه شد؟ رییس بلديّه پيش حكومت رفت، استعفا داد و كليدها را تسليم كرد.

تعجّب كردم. روز بعد او ناخوش شده، حالش سخت شد. گفتم بروم ببينم.

وارد خانه‌اش شدم، ديدم حالش خوب نيست و از هوش رفته [است]. نزدش نشستم. چون به هوش آمد و چشم باز كرد، نظرش به من افتاد و گفت:

ها يا شيخ عبد الحسين! أنت كنت حاضر.

دست مرا گرفت و با كمال ضعف و زارى گفت:

تو در آن مجلس بودى، ديدى و شنيدى.

خواستم او را تسليت و دلدارى بدهم. گفتم:

بلى! ان شاء اللّه تعالى خوب مى‌شوى. دل بد مكن!

گفت: چه مى‌گويى؟ مطلب از همان قرار است.

احدى از اهل مجلس و حضّار مطّلع نشد ما چه مى‌گوييم. خيال كردند سابقه‌اى داريم كه چندى قبل جايى بوده‌ايم و مطلبى واقع شده است.

به هرحال مرضش خورده خورده شدّت گرفت تا سر وعده رحلت كرد و از دنيا رفت.

برگرفته از العبقري الحسان ج ۲ ص ۴۵۳ (با کمی ویرایش).