شیخ محمود عراقی در کتاب دار السلام خود (دار السلام عراقی ص ۴۴۹ فصل دوم از باب سوم) حکایت تشرف عالمی افغانی‌الاصل به نام ملا ابوالقاسم قندهاری را که فعلا ساکن تهران بوده است، نقل می‌کند. این تشرف برای او در اواسط قرن ۱۳ قمری در شهر قندهار اتفاق افتاده است. در این واقعه، طبق نقل ایشان، امام زمان در میان مجلسی از اهل سنت که مشغول گفتگو در انکار امام بودند، ظاهر می‌‌‌‌شوند. یکی از حضار مجلس که عالمی از اهل مصر بوده، پیش از حضور حضرت، وقوع حادثه‌ای مشابه را، هنگامی که در مجلس درسی در جامع ابن طولون در مصر حاضر بوده، برای اهل مجلس نقل می‌کند. نقل شیخ محمود عراقی در ادامه می‌آید.

هیجدهم از این طایفه [ مقصود کسانی است که حضرت علیه السلام را در بیداری دیده‌اند و شناخته‌اند]، فاضل جلیل و ثقه نبیل، زبده الاصحاب آخوند ملّا ابوالقاسم قندهاری الاصل، طهرانی مسکن، معروف به جناب می‌باشد و تفصیل این واقعه این است که روزی شخصی از فضلا سخن در ذکر اشخاصی که در غیبت کبری به این کرامت عظمی فایز شده‌اند در میان آمد [آورد] و آن فاضل، مذکور داشت که در این باب جناب قندهاری را هم حکایتی هست. حقیر چون طالب درج این مطالب بودم، فرستاده، صورت این واقعه را به خط خودِ جناب درخواست کردم و جواب را به این طور دریافت نمودم که:

فرمایش جنابش اطاعت کرده جواب می‌گویم که در تاریخ هزار و دویست و شصت و شش (۱۲۶۶) هجری در شهر قندهار خدمت ملاّ عبدالرحیم پسر مرحوم ملّا حبیب اللَّه افغان کتاب فارسی هیئت و تجوید می‌خواندم.

مجلس قاضی القضاه

عصر جمعه دیدن او رفتم. در پشت بام شبستان بیرونی او جمعیتی از علما و قضات و خوانین افغان نشسته بودند. صدر مجلس، پشت به قبله و رو به مشرق جناب ملّا غلام محمّد قاضی القضاه و سردار محمّد عَلَم خان پسر سردار رحم دل خان و یک نفر عالم عرب مصری و جمع دیگر از علما نشسته بودند. این بنده و یک نفر شیعه دیگر، عطارباشی سردار مذکور، و پسرهای ملّا حبیبِ مرحوم، پشت به شمال و پسر قاضی القضاه و مفتی‌ها عکس این، نشسته بودیم رو به قبله و پشت به مشرق که پایین مجلس بود. جمعی از خوانین نشسته بودند.

سخن در ذم و نکوهش مذهب شیعه بود تا به اینجا کشید که قاضی القضاه گفت که:

یکی از خرافات شیعه آنست که می‌گویند حضرت محمّد مهدی پسر حضرت حسن عسکری در سامرا به تاریخ دویست و پنجاه و پنج هجری تولّد شده و در [تاریخ دویست و] شصت، در سرداب خانه خودش غایب شده و تا این هنگام زنده است و نظام عالم بسته به وجود اوست.

همه اهل مجلس در سرزنش و ناسزا گفتن به عقاید شیعه همزبان گشتند، الّا عالم مصری که بیشتر از، پیشتر از، همه کس نکوهش شیعه می‌کرد. در این وقت خاموش بود تا آنکه سخن قاضی القضاه به پایان رسید.

گفت: در فلان سنه، در جامعه طولون، در درس حدیث حاضر می‌شدم. فلان فقیه حدیث می‌گفت. سخن به شمایل حضرت مهدی علیه السلام رسید. قال و قیل برخاست. آشوب برپا شد. به یک دفعه مردم ساکت شدند. زیرا که جوانی را به همان شمایل، ایستاده دیدند و قدرت نگه کردن او کسی نداشت.

مسجد ابن طولون

چون سخن عالم مصری به اینجا رسید، خاموش شد.

این بنده دیدم اهل مجلس هم، همه ساکت شدند و نظرها به زمین افتاد. عرق از جبینها جاری شد. از مشاهده این حالت حیرت کردم. ناگاه دیدم جوانی را که رو به قبله در میان مجلس نشسته. به مجرد دیدن، حالتم دگرگون شد. توانایی دیدار رخسار فرّخش نماند، گویا نداشتم و این بنده هم مانند آنها شدم.

تخمیناً ربع ساعت همه به این حالت بودیم.

پس آهسته آهسته به خود آمدیم. هر کس زودتر به هوش آمد پیشتر برخاست تا آنکه همه آن مردم به تدریج و تفریق، بی‌تحیت و درود به لفظ «سلام علیکم» که رسم اهل آنجاست رفتند و بنده آن شب را تا صبح جفت شادی و اندوه بودم. شادی از برای آنکه دیدارش دیدم، اندوه به جهت آنکه نتوانستم بار دیگر بر آن جمال مبارک نظر کنم و شمایل میمونش را درست فرا گیرم.

روز بعد

فردای آن روز را برای درس رفتم. جناب ملّا عبدالرحیم مرا در کتابخانه خواست. دو به دو نشستیم. پس گفت:

دیروز دیدی چه شد؟ حضرت قائم آل محمّد علیهم السلام تشریف آوردند و چنان تصرّفی به اهل مجلس نمودند که دیدن و سخن گفتن نتوانستند. عرق ریختند. بی تحیت «سلام علیک» در هم پریشان شدند.

این بنده این واقعه را انکار کردم به دو جهت. یکی از ترس، تقیه کردم. دیگر آنکه یقین کنم که آنچه دیدم محض خیال نبود.

گفتم: من کسی را ندیدم و از اهل مجلس هم چنین حالتی که گفتی ندانستم و نفهمیدم.

گفت: امر از آن روشن‌تر است که تو انکار کنی. بسیاری از مردم دیشب و امروز به من نوشتند و برخی آمدند مشافهه گفتند.

روزهای بعد

باری، روز دیگر عطار باشی را دیدم. گفت:

چشم ما از این کرامت روشن باشد. “سردار محمّد علَم خان” هم از دین خود سست شده. نزدیک است که او را شیعه کنم.

بعد از چند روز دیگر از رهگذری پسر قاضی القضاه برخورد. گفت:

پدرم تو را می خواهد.

هر قدر عذر آوردم که نروم، نپذیرفت. ناچار با او خدمت قاضی القضاه رسیدم در وقتی که جمعی از مفتی ها و آن عالم مصری و غیره در محضر او حاضر بودند.

و بعد از تحیت و درود، قاضی القضاه چگونگی آن مجلس را از من پرسید. گفتم که:

من چیزی ندیدم و ندانستم مگر خموشی اهل مجلس و بدون تحیت متفرّق شدن آنها را.

اهل مجلس خدمت قاضی القضاه عرض کردند که:

این مرد دروغ می گوید. زیرا چگونه می شود که در یک مجلس و روز روشن همه حاضرین ببینند و این نبیند.

قاضی القضاه گفت: چون طالب علم است، دروغ نمی گوید. شاید آن حضرت به نظر منکرین، خود را جلوه گر ساخته باشد تا آنکه سبب رفع انکار شود، و چون مردم فارسی زبان این بلد پدران شان شیعه بوده‌اند و از عقاید شیعه همین اعتقاد به وجود امام عصر علیه السلام برای آنها باقی مانده، لهذا ندیده.

اهل مجلس طوعاً یا کرهاً سخن قاضی القضاه را تصدیق کرده و برخی تحسین نمودند. این بود تمام حکایت و من اللَّه التوفیق والهدایه.

تمام شد صورت خط جناب و این مضمون را هم فاضل الذکر بلا واسطه از او روایت نمود و جناب میرزا محمّد حسین ساوجی هم که از فضلای تلامذه مؤلف است و او را به طلب این خط فرستاده بودم، تصدیق این مکتوب را از او نقل کرد.