تشرفاتدستورات

آیت‌الله مرعشی نجفی در سرداب سامرا

در این حکایت، آیت‌الله مرعشی نجفی از شب‌هایی یاد می‌کند که در ایام اقامت در سامرا، برای برآورده شدن حاجت‌های خود در سرداب مقدس بیتوته می‌کرد. نقل با دیدار سیدی حجازی در اواخر یکی از شب‌های زمستان آغاز می‌شود و با چند سفارش و دعایی کوتاه پایان می‌یابد. این حکایت سومین نقل از مجموعهٔ سه‌گانه‌ای است که در قبسات من حياة سيدنا الأستاذ از آیت‌الله مرعشی نجفی آمده است.

بار دیگر، در همان زمان اقامت در سامرا، چندی شب‌ها در سرداب مقدس بیتوته می‌کردم.

زمستان بود. در اواخر یکی از آن شب‌ها که در سرداب مقدس بودم، ناگهان صدای پایی شنیدم، با آنکه در سرداب بسته بود. فوق‌العاده وحشت نمودم که مبادا یکی از مخالفان شیعه و از دشمنان اهل بیت علیهم‌السلام، قصد کشتن مرا داشته باشد. شمعی که با خود داشتم ذوب شده و رو به پایان بود؛ اما صدا و لحن نیکویی به گوشم رسید که فرمود: «سلام علیکم» و نام مرا به زبان آورد.

  • عرض کردم: شما کیستید؟
  • فرمود: کسی از بنی اعمام شما.
  • عرض کردم: در سرداب بسته بود؛ شما از کجا وارد شدید؟
  • فرمود: الله على كل شيء قدير.
  • عرض کردم: اهل کجا هستید؟
  • فرمود: اهل حجازم.

سید حجازی فرمود: «چرا در این وقت مشرف شده‌اید؟» عرض کردم: «حوائجی دارم و به جهت آنها متوسل شده‌ام.» فرمود: «برآورده می‌شود.»

سپس آن سید حجازی سفارش‌هایی کرد؛ از جمله:

در طی صحبت، آن سید حجازی قدری تربت حضرت سیدالشهداء علیه‌السلام به من داد؛ تربتی که با هیچ چیز مخلوط نبود و به اندازهٔ چند مثقال بود. مختصری از آن تربت هنوز نزد من است. یک انگشتر عقیق هم به من داد که هنوز هم آن را دارم و آثار فراوانی از آن دیده‌ام.

پس از آن از آن سید حجازی خواستم که برای من به درگاه الهی دعا کند. دست‌ها را به سوی آسمان برداشت و عرض کرد:

إلهي بحق النبي وآله وفّق هذا السيد لخدمة الشرع و أذقه حلاوة مناجاتك و اجعل حبه في قلوب الناس و احفظه من شر وكيد الشياطين سيما الحسد

پس از آن، ناگهان آن سید حجازی ناپدید شد. آن زمان فهمیدم که آن سید حجازی، همان امام زمان علیه‌السلام بوده است و متأسفانه در وقت حضور، او را نشناخته بودم.